کوچه ی بدبختی بود...
کوچه ، نه ! بن بست بدبختی بود که به خاطر پوشاندن وضع فلاکتبارش سقف فلاکت بارتری به رویش کشیده بودند ! و مشتی خانواده ی گمنام در این بن بست زندگی می کردند .
تنها زینت این بن بست یک چراغ برق تصادفی بود که پاره از شب ها بن بست را اشتباها روشنی می بخشید یک شب جلوی دیدگان بچه های بن بست ولگردی بیگانه چراغ برق تصادفی را با تیر کمان شکست ...
و بچه های بن بست زار زار گریستند...
و کوچکترین آنها دوید به طرف خانه نشان که مادر ... آخ مادر ..آفتاب ما را شکستند...
و من همان کودکم که دیگر به زندگی باز نخواهم گشت...
بدرود

من اگردیوانه ام
با زندگی بیگانه ام
مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
به مرگ مادرم : مردم
شما ای مردم عادی
که من احساس انسانی خودرا
بر سرشک ساده ی رنج فلکت بارتان
بی شبهه مدیونم
میان موج وحشتنکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
درد دارم ؟

قاصدک ....!!!؟
انتظار خبری نیست مرا
برو آنجا که تو را منتظرند ...؟

سر غم عشق را در می اندوهناک
هرچه نهان می کنم از همه پیداتر است
در خلعی که نه خدا بود نه آتش ، نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار
طلب کرده بودم جریانی
جدی در فاصله دو مرگ در تهی میان دو تنهایی ؛
و من بر می خیزیم !
چراغی در دست چراغی در دلم زنگار روحم را صیقل میزنم و آینه ای در برابر
آیینه ات می گذارم
تا تو را به و ضوح هر چه وسعت دریاست خیره شوم ای حقیقت .

زندگی رسم خوشایندی نیست ؟
پنداشته بودم که برای بودن باید بود . آموخته بودم که برای رفتن با ید شروع کرد؟!
حال تمام آموخته هایم خود را خاطره میبینم ترس از تکرار آموخته ها فکرم را می لرزاند.
لبخندی تلخ لبانم را نوازش می کند ...!گوری شدم تهی از هیچ از خلسه نبودن.
می پنداشتم که چرا ؟؟؟
جوابی نیست.
عذابمان کردند!
چشمها ابر آلود
دستها جنگل پوكي كه از آن خيزد دود