در خلعی که نه خدا بود نه آتش ، نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار
طلب کرده بودم جریانی
جدی در فاصله دو مرگ در تهی میان دو تنهایی ؛
و من بر می خیزیم !
چراغی در دست چراغی در دلم زنگار روحم را صیقل میزنم و آینه ای در برابر
آیینه ات می گذارم
تا تو را به و ضوح هر چه وسعت دریاست خیره شوم ای حقیقت .
نوشته شده در ساعت10:4 توسط : مهدی

