کوچه ی بدبختی بود...
کوچه ، نه ! بن بست بدبختی بود که به خاطر پوشاندن وضع فلاکتبارش سقف فلاکت بارتری به رویش کشیده بودند ! و مشتی خانواده ی گمنام در این بن بست زندگی می کردند .
تنها زینت این بن بست یک چراغ برق تصادفی بود که پاره از شب ها بن بست را اشتباها روشنی می بخشید یک شب جلوی دیدگان بچه های بن بست ولگردی بیگانه چراغ برق تصادفی را با تیر کمان شکست ...
و بچه های بن بست زار زار گریستند...
و کوچکترین آنها دوید به طرف خانه نشان که مادر ... آخ مادر ..آفتاب ما را شکستند...
و من همان کودکم که دیگر به زندگی باز نخواهم گشت...
بدرود
نوشته شده در ساعت19:5 توسط : مهدی
